بازگشت

 

میرعنایت الله سادات

کالیفورنیا

mesadat@yahoo.com

 

تحقق وحدت ملی پیش شرط همۀ آرمانهایملی ماست

(The Realization of National Unity is a Prerequisite of Our National Aspirations)

 

چگونه میتوان به آن نایل شد؟

(How can these aspirations be attained?)

 

انگیزۀ این نبشته، تشویش از حرفهایی است که علی الرغم واقعیت های دردناک سه دهۀ گذشته، هنوز هم در صحبت های رادیویی و یا مضامین بعضی منورین در نشرات افغانهای بیرون ازکشور، انعکاس میابد. این اظهارات و نوشته ها در دفاع از این گروه و یا علیۀ آن گروه ای دیگر استقامت یافته و بی اعتناء به حفظ  وحدت ملی،  به طور لاقیدانه ابراز و منتشر میشوند. گردانندگان این رسانه ها متوجه نمیشوند که اگر وحدت ملی استحکام نیابد،  بار دیگر تمام امید ها برباد خواهند رفت و بار دیگر بازار تعصبات گرم خواهد شد و کشور جنگزدۀ ما مکررآ به میدان تصفیۀ حسابهای گروه ها و فرقه ها مبدل خواهد گشت.

انتقاد از دیگران باری را به منزل نمیبرد، که اگر هم زمان با آن، انسان از خود انتقاد ننماید و هم چنان خودش انتقاد پذیر نباشد.  نوشته ها و ابراز نظر های که فوقآ به آن اشاره شد و مایۀ تشویش نگارنده گردیده اند،  ازین سجایا تهی میباشند. ازین نوشته ها و ابراز نظرها چنین برمیاید که این هموطنان ما در برابر حل مسلۀ وحدت ملی کوتاه آمده، راه و روشی  جهت مخالف وحدت ملی را طی طریق مینمایند.

 

متاسفانه از لابلای نوشته های که یاد آوری شد، حتی اشخاصی قلم فرسایی نموده اند که بر پایۀ شناخت نگارنده،  ذهنیت شان روی مسلۀ وحدت ملی در گذشته، بر اصول تفکر وسیع البنیاد ملی استوار بود.  چطور شد که آنها تا این حد سقوط کرده اند؟  شاید آنها باطنآ هنوز هم به همان طرز تفکر گذشتۀ خویش معتقد باشند.  ولی طوریکه استنباط میشود، ایشان تنها یک هدف دارند و آن این است که متاع شان را به نرخ روز بفروشند.  بناءً به رسالت خود در حفظ  وحدت  ملی پشت پا زده و منحیث فروشنده ای پر صدا درین آشفته بازار ظاهر شده اند.  به هر صورت بر می گردیم به مباحثه روی موضوعی که درین نبشته عنوان شده است.

 

وحدت ملی را از کدام زاویه باید به بررسی گرفت؟

 

وحدت ملی را باید از زاویۀ منافع همگانی مطرح ساخت، نه اینکه از دیدگاه یک گروه اجتماعی و یا قومی.  آن هم  به شیوه یی که صرفآ تخطی های گروه دیگر بر شمرده شود.  (کارول  جی  ریپن بورگ)  پنجاه و پنچ  گروپ ایتنیکی    " تباری " را در افغانستان بر میشمارد که بزرگترین آنها ازین قراراند:  (پشتونها  (38 %)،  تاجیکها  (25 %)، هزاره ها (19 %)، ازبکها  (6 %) و سایر گروپها شامل  (12 %) میشوند.)(1)  این گروپها در طول تاریخ در کنارهم زندگی کرده اند.  آمیزش و سرگذشت های همه با هم، تاریخ،  وطن و فرهنگ به آنها هویت مشترک داده است.

در مورد بروز معضلۀ اختلاف ملی دلایل متعدد و گوناگونی از سوی جناح های مختلف ارائه میشود که اکثر آنها باز هم وسیله ای است، جهت کوبیدن جانب مقابل.  بعضآ چنین استدلال میشود که گویا آن طرف این کرد و آن نکرد،  لذا من حق دارم این کنم و آن نکنم.  با این مشاجرات لفظی که بیشتر به سفسطه شباهت دارد،  جناح های مذکور خود را در مسیر حرکات دُور ازمدار وحدت ملی قرار میدهند.  یعنی توضیحات به غرض نیل به وحدت ملی نبوده،  بلکه درجهت توجیه موضعگیری خصمانۀ خود آنها علیه همدیگر شان و در نهایت به ضرر وحدت ملی به کار گرفته میشود.

 

وحدت ملی را باید بدون هر نوع تعلق و وابستگی به کدام ایدولوژی  "بین المللی"،  "جهان وطنی" و یا ملفوف در پوشش  "اخوت اسلامی" مطرح ساخت. این وابستگی ها چنانکه در کشور بلا کشیدۀ افغانستان تجربه گردید،  در چند مرحله منافع  ملی افغانها را فی المجموع به منافع قدرتهای مختلف بیرونی گره زد.  در حالاتی  که منافع قدرتهای بیرونی با منافع ملی افغانستان هماهنگی نداشت،  تشنج داخلی متبارز گردیده و شاخص های ایدولوژیک، گروه های سیاسی و اجتماعی را به مقابل همدیگر شان قرارداد.  آنها در جادۀ یک طرفه قرار گرفته بودند و راه برگشت در اختیار آنها قرار نداشت.  تنها کاری که میتوانستند، همانا مقابلۀ نا محدود علیه همدیگر شان بود.  در چنین حالت گروه های مذکور قدرت رفع تشنج در مناسبات اجتماعی را از دست دادند، زیرا:

 

اولآ ناممکن بود که آنها از درون شرایط بحرانی و جنگ بتوانند به منافع ملی خود بیاندیشند و از یک دیدگاه همگانی که تنها در برگیرندۀ منافع ملت افغانستان میبود، به چهرۀ رقبای خود نظر بیاندازند.  ثانیآ قضاوتهای آنها از واقعیت های وطن آبائی منشاء نگرفته و عامل "اجبار" و "تحمیل" از بیرون، آنها را به  پیروی و دفاع یکی از سه جریان متذکره بین المللی میکشاند.  با پشت سر گذاشتن این تجربیات تلخ اگر هنوز هم گروه های مشارالیۀ به یک قضاوت ملی و سر تا سری روی منافع همگانی نایل نمیشوند، چطور شده میتواند که آنها سهم شایسته در عمران وطن و تآمین وحدت ملی داشته و یا لااقل گامی موثری در آن راستا بردارند.

همین طور تا وقتی که حفظ منافع ملی برای هر افغان،  بالاتر از هر وظیفه و منفعت گروهی به حساب نیاید،  طبیعی است که عملکرد و طرز دید او نیزمحدود مانده و هیچگاه چنین فرد نمیتواند که فراتر از علایق گروهی اش، با یک روحیۀ سراسری و ملی در جهت تآمین وحدت ملی قرار بگیرد.  به همچو افراد که جولانگاه فکر و سیر اندیشۀ خود را در پشت حصاری از خودنگری گروهی و تعصب، قلعه بند نموده اند،  بیمورد نخواهد بود اگر این اندرز ابوالمعانی بیدل به یاد شان آورده شود:

 

رمـزعیــان نهان مانـد از بـــی تمیـــــزی ما

                            گـردون گــره نـدارد ما چشــم اگرگشـــائیم

بر موج و قطره جزء نام فرقی نمیتوان بست

                            ای غافلان دوئی چیست ما هم همین شمائیم

 

کدام عوامل وحدت ملی را به مخاطره میاندازد؟

 

اختلافات و تعصبات قومی، لسانی و مذهبی معضلۀ نیست که گویا صرفآ ما افغانها به آن مواج شده ایم و در جوامع دیگر به وقوع نپیوسته و یا سابقۀ تاریخی نداشته است.  متاسفانه جوامع که درین آتش خانمانسوز سوخته اند و یا هنوز هم خطر سوزش آن ها راتهدید مینماید، کم نیستند.  بُروز این اختلافات به علاوه ای تفرقه افگنی های اجانب، از عقب ماندگی تاریخی جامعه و عدم رشد متوازن مناطق در داخل یک کشور نشآت مینماید.

بناءً گرایشات ضد وحدت ملی و علت تعصبات قومی، لسانی و مذهبی را می بایست در مناسبات تنگاتنگ با عملکرد های تاریخی و با شرایط اقتصادی، اجتماعی و سیاسی حاکم در گذشته و حال جستجو کرد.  موُِجز اینکه معضله مذکور عوامل متعدد دارد که اگر عمده ترین آنها را برشماریم، ازین قرارخواهد بود:

 

1-   تاخیر در تشکیل قدرت مرکزی و تآسیس یک دولت مدرن در افغانستان عامل نضج نیافتن وحدت ملی میباشد: افغانستان با تآسیس کنفدراسیون قبایل در سال 1737 منحیث یک واحد مستقل بوجود آمد.  با آنکه افغانها درین سال به تآسیس دولت و هویت مستقل شان نایل آمدند و تا اواخر قرن هجدهم دولت نیرومند و قلمرو های وسیعی را در اختیار داشتند، اما خود کامه گی های سران قبایل سبب شد که دولت افغانستان قلمرو های زیادی را از دست داده و دوباره در محدودۀ همان کنفدراسیون محصور شود.

وحدت ملی درین کنفدراسیون همواره معروض خطربود و هیچ ضمانتی به غرض حفظ و استحکام آن در مستقبل وجود نداشت.  بُروز اختلاف میان اخلاف تیمور شاه و سردارپاینده خان مانع از آن شد که قدرت مرکزی استحکام یابد و یا نو آوری ها در سیستم اداره و نظام روی دست گرفته شود.  همین اختلاف سبب شد که افغانستان در کشاکش جنگهای قبایلی درگیر بماند.  در قرن نزدهم یعنی طی صد سال،  نود جنگ قبایلی در افغانستان به وقوع پیوست،  تا آنکه روسها و انگلیسها پیرامون منافع  «جیوسترتیژیک» شان در افغانستان به موافقه رسیده و افغانستان را به حیث یک دولت حایل در تحت ادارۀ امیرعبدالرحمن خان (1880) به او سپردند.  امیر بنای یک دولت مطلق العنان مرکزی را گذاشت و به کمک روحانیون وفادار به خودش، خود را ضیاء الملت والدین لقب داد.  در پرتو این لقب او خود را در  مقام رهبر جامعه و مفسر اسلام جا زده و منحیث فرد واجب الاحترام حق سرکوب مخالفین را برای خود محفوظ ساخت.  قدرت امیر حدود قانونی نداشت.  او چهل قیام و شورش را به وسیلۀ اردوی منظم و ملیشای قبایلی سرکوب کرد.(2)   امیر عبدالرحمن خان که برخی به توصیف،  از او بنام  «امیر آهنین» نیز یاد کرده اند، توانست که قدرت قبایل را در هم شکند.  تا دولت به حیث مرکز اتوریته و قدرت مستقل از قبایل و روسای آن به وجود آید.(3)  ولی درین راستا او به همان روش مطلقه ای آسیایی عمل کرد و مرتکب جرایم نابخشودنی در برابر ملت گردید.  در بعضی موارد مثلآ در سرکوب هزاره ها،  انگیزۀ قوم گرایی و مذهبی او نیز نقش داشت که موجب افتراق ملی گردید.  اما ناگفته پیداست که جنگ های موفقانۀ امیر،  قدرت دولت را در برابر قبایل یکه تاز ساخت.

 

در نتیجۀ این اقدامات و عملیات، امیر به  تآسیس دولت مرکزی نایل آمد.  اما نتوانست که آنرا از حالت عنعنوی به یک دولت مدرن ارتقاء بدهد.  یعنی ساختار اقتصادی – اجتماعی جامعۀ افغانستان در دوران حاکمیت او همچنان دست نخورده باقی ماند.  به عبارت دیگر آن چنانی که پیدایش دولت های ملی در اروپا موجب شکست فیودالیزم  و رونق یافتن بازار و بازاری ها گردید و نظام کهنۀ فکری را بر هم زد،  در زمان امیر عبدالرحمن خان چنین نشد.  یعنی دولت مرکزی بدون تغیرات در نظام اقتصادی و اجتماعی استحکام یافت.

 

پس از مرگ او اصلاحات همه جانبه و استرداد استقلال افغانستان در زمان حاکمیت امیر حبیب الله خان، از جانب جنبش مشروطیت مطرح گردید ولی امیر مانع این خواسته ها میشد،  تا آنکه پس از مرگ او در تحت  زعامت شاه امان الله گام های استوار به منظور برآورده شدن این مآمول برداشته شد.  این وقت است که حقوق اتباع مساوی شناخته شده و به خاطر مشروعیت قدرت دولتی،  مفهوم حاکمیت مردم برای باراول در قانون اساسی 1924 تسجیل قانونی کسب کرد.  به عبارت دیگر مشروعیت قدرت،  تنها در محدودۀ اختیارات سران قبایل و رهبران مذهبی محصور نمانده، بلکه در نظر گرفته شد تا مردم هم از طریق قوانین در قدرت سهیم گردند.  طی دورۀ ده سالۀ حکومت امانی قریب هفتاد قانون به خاطر تنظیم امور دولت و جامعه نافذ شد.  در همین دوران بود که تلاش صورت میگرفت تا مردم با مقولات یک دولت  مدرن در عرصه های اداره، اقتصاد و فرهنگ آشنا گردند.

 

به بیان روشن ترکار انتقال دولت عنعنوی به یک دولت مدرن وملی در دستور روز قرار گرفت.  اما طوریکه همه آگاهی دارند، سیاست مستقلانۀ دولت امانی کینه توزی استعمار را برانگیخت.  انگلیس ها به شوراندن قبایل وتحریکات مذهبی علیه دولت افغانستان متوسل شدند.

چون سهیم شدن مردم درحاکمیت دولتی، قدرت دولتی را ازانحصار سران مذهبی وروسای قبایل بیرون میکرد، لذا آنها به سادگی در مدار ضدیت با کار تآسیس دولت ملی ومدرن افغانستان قرار گرفتند.  اصلاحات را مخالف اسلام و گردانندگان آنرا به حیث کافر در جامعه معرفی نمودند.  آنها قوانین وضع شده را به مثابۀ بدعت نفی کرده و به  مردم مومن، اما بی خبر از فتنه های عقب پردۀ سیاست هوشیار باش دادند که دین شما در خطر بوده ودولت میخواهد  "قانون" را جانشین  "شریعت"  بسازد،  ما باید از مذهب خود دفاع کنیم.  به این ترتیب در هر گوشه و کنار،  روحانیون در کار تکفیر دولت امانی مسابقه کرده و تلاش نمودند تا از همدیگر شان سبقت بجویند.  در پرتو این مسابقات جای حکومت مرکزی را،  انارشی فرقه ها گرفت و سرنوشت مدنیت نو بنیاد به عقب مانده ترین فورم های قبایلی سپرده شد.  بُروز این وضع پیامد های ناگواری را بر پیکر وحدت ملی افغانستان تحمیل کرد.

 

2 -   ردیف بندی اتباع افغانستان به قوم، قبیله و یا  "ملیت"  اشتباۀ آشکاری بود که از جانب حکومات سابق افغانستان در سطوح و لهجه های جداگانه ولی همگون به کار گرفته میشد.  انگیزۀ به میان آوردن این ردیف بندی ها تا هنوز کاملآ روشن نیست.  غالبآ ذهنیت و شعور انسان های قوم پرست،  قبیله گرا و یا تجزیه طلب در روی کار آوردن این سیاست نقش داشته است.  همینطور مداخلات استعمار و مداخلات همسایه ها در زنده ساختن این تفاوتها بی اثر نبود.  امروز در تمام کشورهای که مردم شان به شعور سراسری ملی دست یافته و درک شان از سطح قوم و قبیله فراتر رفته است،  شناسایی اتباع صرفآ بر اساس نام، مکان تولد، تاریخ تولد و محل سکونت صورت میگیرد.

متاسفانه در تمام سالهای موجودیت رژیم شاهی در افغانستان، سوال مربوط به قومیت یک تبعه از زمرۀ سوالهای شاخصی بود که باید جواب آن از جانب تمام اتباع افغان در وقت صدور اسناد به شعبات دولتی سپرده میشد.  از جمله میتوان  "تذکرۀ تابعیت" را به گونۀ مثال ذکر کرد که در صفحۀ اول آن،  افغان ها به تفریق قوم شناسایی شده و "قومیت" معرف هویت یک تبعۀ افغانستان شمرده میشد.

 

همینطور در زمان حاکمیت  (ح . د . خ . ا .) مخصوصآ پس از پیوستن دو گروه جدا شده از حزب  (گروه کار و سازا) به دولت (ج . د .) افغانستان،  "ملیت" با "قوم" عوضی گرفته شده و بازار ملیت سازی به قیمت تضعیف استحکام ملی گرم گردید.  شاید مقامات بالائی حزب در آنوقت، عواقب و پی آمد های مضر که از بکارگیری این اصطلاح در جامعۀ افغانی پدیدار شد، نمیتوانستند پیش بینی کنند.  یا اینکه بالاثرعملکرد قوتهای ذیدخل آنوقت،  میخواستند از طریق بکار برد این اصطلاح،  دیالوگی را با سرکردگان آن گروه های قومی ایجاد کنند که در گذشته معتقد به فرضیۀ وجود  "استبداد ملی" در افغانستان بوده و بعدآ بنا بر حکم زمان لباس جهاد به تن کرده بودند.

همینطور در سالهای اعلان مشی مصالحۀ ملی به گونۀ دیگری کوشش میشد تا بر مبنای قوم و نژاد،  روابط تعدادی از چهره های شناخته شدۀ حزبی و دولت با تنظیم های مقابل برقرار شود.  در همین وقت است که بسیاری ازین چهره ها آنقدر با گروه های قومی خود نزدیک شدند که  "دید انترناسیونالیستی"  را کنار گذاشته و در نهایت ناباوری به آیندۀ رژیم در محفظه های قومی،  لسانی و مذهبی خود پنهان گردیدند.

 

مشابه سیاست ناموجۀ  (ج . د .)  افغانستان در رابطه به ردیف بندی اتباع افغانستان به  "ملیت ها"، تنظیم های مستقر در ایران و پاکستان نیز عملآ در پرتوی رهنمایی و تشویق هر دو کشور میزبان،  به فرقه های جداگانۀ قومی، مذهبی و لسانی منشعب شده بودند.  پیامد این انشعابات،  خسارات جبران ناپذیری را به وحدت ملی افغانها به جا گذاشته و تلفات سنگین مالی و انسانی را به بار آورد.  جنگهای فرقه ای سالهای نود در کابل گویای روشنی از بی اعتنایی تنظیم های مذکور به وحدت ملی بود.  اگر آنها واقعآ به جهاد  (غزو مسلمانان با کافران) که یک مفهوم فرا قومی و فرا ملیتی است، معتقد میبودند،  ضرورتی نداشت که به فرقه های متعدد و مختلف تقسیم شده وعلیه همدیگر اعلان جهاد بدهند.  اشتباهات،  تنگ نظری ها،  نازل بودن درک و شعور ملی که منجر به وقایع تراژیدیک در افغانستان شد،  تخمه های نفاق ملی را به هر طرف پراگنده ساخته است که جمع آوری و نابودکردن آن ،  محتاج کار و پیکار فرزندان آگاه و معتقد به وحدت ملی افغانستان میباشد.

 

ساز عمر رفته جز افسوس آهنگی نداشت

                                زآن همه خوابی که من دیدم همین افسانه ماند

 

3 -   شیوع مرض قوم گرایی در روشنفکران و مبتلا شدن عدۀ از آنها به این آفت،  پدیدۀ است که در هرجامعه میتواند بالاثر شرایط بُروز کند.  حوادث گذشته در جهان نشان داد که این ذهنیت اکثرآ وقتی که رخوت اقتصادی و بحران های بیکاری دامنگیر یک جامعه شود،  قوت میابد.  در همین وقت است که برخی از روشنفکران به دنبال "تصویر دشمن"(4)  رفته و به خاطر انحراف دادن ذهنیت قوم و تبار خودشان،  علت خرابی اوضاع اقتصادی را به (دشمن ساخته شده) نسبت میدهند،  تا موجودیت و نقش خود را توجیه کرده بتوانند.  در یکنیم دهۀ گذشته ما شاهد بودیم که چگونه خرابی بازار کار و افزایش مهاجران اقتصادی از اروپای شرقی مستقیمآ بهانۀ را به دست گروپهای نو پیدا بنام  «فاشیست های جدید»  در غرب اروپا داد،  تا صفوف شان را تقویت نمایند.  همانطوریکه بحران اقتصادی 1931 زمینۀ مهمی در جهت پیدایش و قوت یافتن فاشیزم در اذهان بخشی از روشنفکران آلمان طی سالهای قبل از جنگ جهانی دوم شده بود.  منتها این بار اکثریت اروپایی ها،  بالخصوص آنهایی که خانواده های شان فاجعۀ فاشیزم را قبلآ با گوشت و پوست خود احساس کرده بودند، از آنها دوری جستند.

 

میلان های قوم گرایی و "دشمن سازی"  را درافغانستان نمیتوان مستثنی از چنین قانونمندی ها تصور نمود.  این میلان ها در بطن جامعه نهفته بود اما شرایط جنگ و از گردش افتادن چرخهای اقتصادی،  سبب شد که میلان های مذکور از قوه به فعل بدل شوند.

قوم گرایی و روحیۀ دشمن سازی در وطن ما، نه تنها از بیرون تحریک و تقویه میشود، بلکه موجودیت لشکر وسیع جوانان بیکار که متاسفانه در سطح نازل آگاهی و سواد قراردارند،  هیزمی اند که شعله های قوم گرایی را افروخته نگهمیدارد.  چنگ زدن این روشنفکران به قوم گرایی موجب افتراق ملی شده، نفرت قوم خود را در برابر قوم دیگر که به حیث دشمن تراشیده شده است،  جلب کرده و نتیجتآ با این شیوه،  قوم خود را به "دشمن" قوم دیگر مبدل میکنند.  به عبارت دیگر "دشمن سازی" و "دشمن تراشی" اساس فکری و پایۀ سیاست بازی های این دسته از روشنفکران را میسازد.

 

شد چوعالمگیر غفلت،  جاهل و دانا یکیست

                                خانه چون تاریک شد،  بینا و نابینا یکیست

 

4 -  حوادث ناگواری که در گذشته اتفاق افتاده است،  به طور طبعیی در حافظۀ انسانها جا گرفته و خود به خود موجب قضاوت های پیش داورانه در ذهن افراد و یا  ذهنیت گروه های اجتماعی به مقابل همدیگر شان میشود.  با این قضاوت های قبلی اگر برخورد معقول و وطنپرستانه صورت نگیرد،  مجرای خروج آن از ذهن انسانی به وجود نیامده و کمافی السابق مانند آتش زیر خاکستر باقی میماند.  آتشی که هر وقت امکان شعله ور شدن آن وجود دارد مگر آن که به چاره و راه حل دائمی و مطمین نایل آمد.  زیرا چنین وضع انگیزۀ درونی انسانها را در جهت نیل به وحدت ملی خنثی میسازد.

 

"صائب" از هرکس که داری رنجشی اظهار کن

                                      کینــه چون در دل بماند تخم کلفـت میشود

 

5 -   عقب ماندگی تاریخی جامعه و نبود بازار های سراسری (افغانستان شمول) و مشترک به غرض تبادلۀ محصولات تمام گروه های اجتماعی در گذشته و حال باعث شده است که منافع مشترک گروه های اجتماعی در سیستم اقتصادی جامعۀ افغانی کمتر انعکاس بیابد.  حتی اقتصاد بعضی مناطق به خاطر صدور قاچاقی محصولات بیشتر از اینکه به اقتصاد ملی خود ما گره خورده باشد، از اقتصاد کشور های همسایه وابسته میباشد.  بناءً تفاهم میان افراد منسوب به گروه های مختلف اجتماعی که میبایست مستقیمآ در پرتو داد و ستد میان آنها به وجود میامد، تآمین نشده است.

 

6 -   داشته های فرهنگی گروه های مختلف قومی و مذهبی در انزوا کشانیده شده و در یک سطح متعادل و قابل دسترسی همگانی قرار نداشت.  همینطور مناطق مسکونی برخی اقوام و قبایل که از انکشاف طبعیی بدور مانده بودند، در یک روند متعادل اقتصادی با مناطق نسبتآ رشد یافته قرار داده نشده و درین جهت فرو گذاشت صورت میگرفت.  همین فرو گذاری ها سبب شد که تا هنوز برخی حصص افغانستان مانند مناطق مرکزی،  شمال شرق و قسمت های از جنوب و جنوب شرق به کدام شاهراه مواصلاتی اتصال نداشته باشد.

تا هنوز در این مناطق سیستم تعلیمی بی نهایت ضعیف و خدمات صحی خیلی ناچیز عرضه میشود.  به عبارت دیگر راه بیرون رفت آنها از انزوا به سوی شرکت در یک سطح ملی گشایش نیافته است.

 

7 -   توجه خاص به بعضی قبایل و اقوام و یا فرو گذاشت عمدی در برابر برخی دیگر:  در گذشته این شیوه برای دولت های خود کامۀ افغانستان یک سیاست معمول بود.  با این شیوه تلاش میشد تا تفاوتها، ایجاد و یا دامن زده شود.  در نتیجه یک طرف اختلاف در زیرسایه و مرحمت دولت قرار میگرفت و به کمک آن طرف، خواسته های دولت برجانب مقابل تحمیل میشد.  یک نظر به حوادث دو قرن گذشته روشن میسازد که حاکمان وطن ما چطور با این  شیوه و روش پیوسته تلاش نموده اند تا ازین یا آن گروهی قومی و لسانی و یا مذهبی به خاطراستحکام پایه های رژیم شان،  مدافعانی را بیابند.

روی همین ملحوظ امیر عبدالرحمن خان  "دودمان  محمد زائی را بالاتر از قبایل غلزائی و درانی برگزیده و به خاطریکه آنها بیشتر مرفه بوده و زندگی آنها نسبت به سایر مردم آرامتر باشد،  تصمیم گرفته شد که هر مرد سالانه چهار صد روپیه و هر زن سالانه سه صد روپیه دریافت نمایند"(5)  عواقب و پی آمد های همین سیاست نتایج شومی را برای نسل های بعدی به وجود آورد و تا هنوز انتباهات منفی در اذهان فرزندان و یا نواسه های آنها باقی مانده است.  در اتخاذ چنین سیاست های ضد ملی، تاثیر استعمار و پیروی از آموزش معروف و منسوب به آن مبنی بر (تفرقه  بیانداز و حکومت کن) را نباید فراموش کرد.

 

8 -   اثرات باز ماندۀ جنگ:  در دوران جنگ تمام تعصبات و سوءظن های گروه های قومی، نژادی و مذهبی از حالت بالقوه به بالفعل در آمده و موجب بُروز یک سلسله جنایات منجمله جنایات جنگی گردیده است.  اکنون که این گروه ها در حالت رویارویی و جنگ قرار ندارند،  اثرات آن دوران هنوز هم به ملاحظه میرسد.  گرچه شعله های جنگ به خاکستر مبدل شده است، اما گرمی این خاکستر موجب میگردد که بازار سیاست باز های قومی، نژادی و مذهبی سرد نگردد.  زیرا درین شرایط که باز مانده های زمان جنگ اثرگذاراند،  هویت های فوق الذکر نیز سیاست ساز میباشند.  همین وضع سبب میشود که متاسفانه احزاب وسیع البنیاد سیاسی با مرامهای همگانی خود،  اجبارآ در حاشیه قرار بگیرند.

 

9 -   تلاش منورین غیر مسًول و یا سیاست بازان به خاطر تدارک سرمایه اجتماعی یا ساختن هویت شخصی برای خودشان :  منورینی شامل این دسته، از نهایت درماندگی به مسایل قومی، لسانی و منطقوی پناه برده و ازین تفاوتها به حیث متکای خود استفاده مینمایند. اینها به عوض آن که طرح های عام المنفعه ای را به خاطر ترقی و تعالی سراسر جامعۀ افغانی ارائه بدارند و یا پیشنهاد های مشخص در مورد رشد و انکشاف منطقۀ خود داشته باشند،  صرفآ در صدد تدارک پایگاه و پشتوانۀ اجتماعی برای شخص خود شان میباشند.  با این روش مغرضانه،  این ها تلاش میورزند تا جامعۀ افغانی را به محور های زبانی و قومی تقسیم نمایند.  سازمانها و احزابی که به وسیلۀ این افراد پایه گذاری و رهبری میشوند،  بوی و خصلت قومی، زبانی و مذهبی دارند.  در روند این تب و &