|
نسیم صبح در گلشن وزید از
جانب صحرا
عبیر آمیزوعنبر بیزوروح انگیز
و جان افزان
طراوت بخش روی گل پریشان ساز
بوی گل
موافق همچوخوی گل به طبع مردم
دانا
چوبوی لاله جان پرور چو عطر
گل روان پرور
دمادم گلستان پرور سراسر
بوستان پیرا
حبیب و یاور گلشن رقیب و رهبر
گلشن
خطیب منبر گلشن حسیب دفتر
صحرا
ازوطبع چمن تازه وزو بروی گل
غازه
از و در گلشن آوازه و زود در
بوستان غوغا
به طفل غنچه او دایه به چنگ
لاله او ما یه
به فرق زاغ او سایه بدوش باغ
او کالا
به سوری رنگ وآب ازوی به سنبل
و تاب ازوی
شده سرمست خواب از وی دو چشم
نرگس شهلا
بطرف باغ کوشیده بگل چون رنگ
جوشیده
بقدشاخ پوشیده ز غنچه دیبهء
زیبا
رخ گل چون عرق کرده جواهر در
طبق کرده
قبای غنچه شق کرده چو جیب
لالهء حمرا
بشاخ و سر تخت گل نشسته قمری
و ببل
یکی در شیون و غلغل یکی در
چهچه وآوا
رخ گل در بهارستان بدان سان
کرده کارستان
که مانی در نگارستان زنقش
دلکش زیبا
به جسم لاله نعمان چنان از
لطف بخشید جان
که بر طبع خردمندان کلام نغز
مولانا
جمال الدین نام آور سخن فهم و
سخن پرور
خردمند و هنر گسترفلک قدرو
ملک سیما
فلاطون از غم رویش کند تب
لرزه در کویش
اشارات دوابرویش شفای بوعلی
سینا
ترا طرزی ثنا گوید هزاران
مرحبا گوید
بصدق دل دعا گوید چه در سرا
چه در ضرا
تویی عالم تویی عالم تویی
عارف تویی کامل
تویی فاضل توی باذل تویی عاقل
تویی دانا
فصاحت را تو سبحانی بلاغت را
تو حسانی
عرب را شیرهء جانی عجم را
دیدهء بینا
تویی کشف نکو کاری تویی برهان
دیداری
تویی فرهنگ هوشیاری توی قاموس
استغنا
تویی بر سالکان رهبر توی
برکاملان مهتر
تویی بر سروران سرور تویی بر
خواجگان مولا
توشمع بزم ایقانی دلیل راه
ایما نی
تو اندر بحر عرفانی درخشان
گوهر والا
کدامین قطره آبستی که رشک در
نابستی
قبول خاص و عامستی بجا بقا و
جابلسا
چه نسبت با بشر داری که صد
کیتی هنر داری
چهادر زیر سر داری که سرها
داری اندرپا
تو نور افغانستان اخگر تو عود
افغانستان مجمر
تو جان افغانستان پیگیر تو
روح افغانستان اعضا
الا تا نوبهار آید درخت گل به
بارآید
زخاک مرغزار آید شمیم عطر
عنبر ها
بهار خاطرات خرم مبرا از خزان
غم
چوبوی نافه مشکین دم چو بوی
غنچه روح افزا
نه ماه مصر وشام هستی که
خورشید تمام هستی
تو افغان را نظام هستی زرای
روشن والا |